چقدر دلم می خواد وقتی آدما دارن زل زل تو چشمام نگاه میکنن و دروغ میگن با مشت بزنم تو فکشون .خیلی با وقار جلوی روت می ایستند ادای آدم های بسیار متشخص رو در میارن بعد دروغی بهت می گن که تا ۱۰پشت آباء و اجدادت هم آتیش بگیرن تازه اگر هم بهشون بگی آی داری دروغ میگی بهت میگن تو آدم شکاکی هستی و از نظرشون وقتی شکاک نیستی که مثل بز فقط سرت رو تکون بدی و بگی لطفا به دروغت ادامه بده!
ای کاش این سال زودتر تموم می شد عید میومد به نظرت میشه این یک هفته زودتر بگذره!دلم میخواد فقط از خونه دیگه بیرون نیام حالا به هر بهانه ای عید یا هر کوفت دیگه!شاید بشه یک کم خوابید.
میدونم هر کسی از دوران تحصیل خاطرات تلخ و شیرین زیادی داره یکی وقتی یاد اون روزها میکنه میگه یادشون بخیر یکی هم اینقدر خاطرات تلخ داره که شیرینترین خاطرهاش میشه جدا شدن از مدرسه! مدرسه که به قول آقایان جای آموختن است و تعلیم و تعلم در آن صورت میگیرد فقط شکنجهگاهی است که راه فرار از آن وجود ندارد. بدترین خاطرات تمام زندگیم شامل ۳ سال تحصیلم در راهنمایی سمیه بود که واقعا پادگانی تمام عیار بود، مدرسهای بسیار بزرگ با ۳ در ورودی که در خیابان مهر در محله نارمک واقع شده بود، هیچ وقت چهره مدیر مدرسه خانم یزدی را با آن مقنعهاش که از فرط تنگ بودن نمیتوانست لبهایش را به راحتی حرکت بدهد را از یاد نمیبرم مدیر مدرسه شاهد باید هم اینچنین باشد همیشه برایم سوال بود که چرا به جایاینکه به رنگ جوراب ما که حتما باید سفید یک دست یا مقنعه سفید و کفش همیشه مشکی ما گیر بدهد چرا به فکر بچههایی نبود که به خاطر نداشتن پدر به عنوان نانآور خانواده همیشه از گرسنگی شب قبل خود میگفتند و یا به خاطر کهنگی لباسشان همیشه چندین وصله بر شلوار خود داشتند، شاید یکی از تلخترین لحظات زندگیم زمانی بود که یکی از همکلاسیهایم را که خودکشی کرده بود صبح کف کلاس دیدم و متعاقبا بعد از اینکه چند روز در بیمارستان خوابید وکمی بهتر شد برای چند روز از مدرسه اخراجش کردند به جای اینکه از او بپرسند علت خودکشی تو چه بوده است! مشاور مدرسهمان یک جاسوس کامل بود به درد و دل بچهها گوش میداد و هر حرف را چند کلام بیشتر رویش میگذاشت و به مدیر تحویل میداد در مدرسه ما اگر کتکمان نمیزدند بیاعتمادی، سرخوردگی و... را خوب به بچهها یاد میدادند، بچههایی که چون میدانستند تو از قشر آنها نیستی و پدر داری همیشه فکر میکردند تو دردشان را نمیفهمی ولی من خجالت همکلاسیم را که روز اول مهر لباس کهنه و تنگ 3سال دوران راهنمائیش را بر تن داشت را میفهمیدم و رنگ آبی آن لباس را هیچگاه فراموش نمیکنم. فریادهای خانم خسرونژاد ناظممان را که همیشه طنین انداز در حیاط مدرسه بود و زیر و رو کردن کیفهایمان اول صبح و گاه گاهی در میان کلاس و کسر 5 نمره از انضباط بنده و کشاندن مادرم به مدرسه و ارشاد من توسط مربی قرآن بهخاطر همراه داشتن عطر هاوایی و در پی آن ضبط عطری که پدرم سوغات برایم آورده بود و معلوم نیست عاید کدام یک از گرگهای عطر ندیده شد را از یاد نمیبرم لحظههای تلخ من شاید همراه کتک نبوده ولی دیدن این قشر آدم و تجربه آنها واقعا چندشآور بوده است.