انسان ها در زندگی هم می آیند و می روند چه خوب است که در مکث کوتاهی که در کنار هم داریم بتوانیم برای همدیگر دوستان خوبی باشیم ای کاش همه می توانستیم در این مکث با هم بودن برای هم بهترین باشیم. شهرام شیدایی اکنون در بیمارستان بستری است وقت آن است که لحظه ای هر چند کوتاه برای ساختن لحظات خوب توقف کنیم. پنج شنبه را فراموش نمی کنیم.
مطلبی در وبلاگ دوست خوبم خواندم با عنوان انشاالله گربه است خیلی از این مطلب خوشم آمد و بسیار خوب نوشته شده بود، نثر بسیار روان، طنز گونه و کنایهآمیزش وادارم کرد که چندین بار مطلبش را بخوانم. در عینحال که از نظر نوشتار خوب بود، مضمونش نظرم را بیشتر جلب کرد. مومنی که مظهر عبادت و پرستش و درگیر اصول و فروع دینش است به راحتی از تمام اصول دینش که سالها برای بهدست آوردنش و رسیدن به درجه زهد تلاش کرده میگذرد فقط برای اینکه تحمل سرما را ندارد! ولی باز هم جای تقدیر دارد که حداقل اگر او منکر سگ شد بلاخره پذیرفت گربهای هر چند مصلحتی در پوستین او خفته بود. آدمهایی که در زمان ما هستند کارشان از آن زاهد هم گذشته و کاملا منکر حتی بودن گربه هم هستند به راحتی از چیزهایی که چشم آدم را در میآورد میگذرند و به مطالبی که به چشم هم نمیآید میپردازند.
او به هر کجا بخواهد میتازد، هر طور که بخواهد میراند، خیابان و پیادهروها جولانگاه اوست، قانون برایش معنا ندارد او یک موتورسوار است.
تا به حال نشده من از خیابان عبور کنم و از ترس موتورسواران یک یا دو قدم پس و پیش نروم آخر هم فکر میکنم یک روز به وسیله یک موتور چند متر به هوا پرتاب شوم و چند جایی از بدنم بشکند! محال است در تهران زندگی کنی و تا به حال ترس از برخورد با موتور به مغزت راه نیافته باشد. نمیدانم علت چیست که با اینکه راهنمایی و رانندگی هر روز قوانین را به قول خودش سختتر میکند ولی به جای اینکه تخلفها کاهش یابد روز به روز بیشتر میشوند برایم جالب است وقتی پلیس سر چهارراه ایستاده و موتور سواران به راحتی از چراغ قرمز عبور میکنند، از پیادهرو تردد مینمایند و بین ماشینها مانور میدهند حتا یک برگ جریمه هم صادر نمیکند جالب این است که اینها میخواستند عابران پیاده متخلف را جریمه کنند!!! تنها سختگیری مسخرهای که در حق موتور سواران جسارتا انجام شد کلاه ایمنی ساختمان بود که به جای کلاه موتور هر کدام مثل دلقکهای سیرک بر سر میگذاشتند و به محض اینکه از مقابل دیدگان پلیس رد میشدند همان کلاه جایش بر دسته موتور بود .
و اما در مورد رانندگان ماشین سختگیری بیشتر است این روزها از هر خیابانی که بگذری تعدادی پلیس که برگه های جریمه و یک خودکار بیک آبی رنگ را به دست دارند بیشتر از همیشه به نظر می آیند من نمی دانم که آیا در کشورهای دیگر هم تا این اندازه رانندگان را جریمه می کنند یا نه ولی می دانم که در هیچ نقطه ای حتا در کرات دیگر هم رانندگان تا این حد به جریمه بی اهمیت نیستند وقتی یک پلیس، رانندهای را جریمه میکند راننده بدون کمترین ناراحتی فقط او را نگاه می کند لبخندی میزند و برگه را میگیرد و میرود یعنی اصلا برایش مهم نیست که به علت سرپیچی از قانون جریمه شده است (البته همه رانندهها هم این طور نیستند ولی اکثریت بیتفاوتند) چون هدف در این میان نه اطاعت از قانون به وسیله راننده است و نه اجرای قانون به وسیله پلیس اگر هدف این بود رانندهها به این راحتی خطا نمیکردند .
به نظر من باید مثل دوران دبستان که هرکس نمره ۲۰ میگرفت معلم به او کارت ۱۰۰ آفرین میداد پلیس هم باید هر عابری به سلامت از خیابان عبور میکند به او یک کارت ۱۰۰۰ آفرین بدهد.
گاهی وقتها فاصلهها معنا ندارند
ولی من می خواهم از خودم هم دور باشم
نزدیکی نفسهایم را هم نمیخواهم
میخواهم خالی باشم
خالی از خودم
از احساسم
از تمام تعلقاتم
یخ زدهام
نه از سوز یخ و برف سفید
نه از آمدن چکه باران بر سر
در میان سرما
میتوان گرما را در ضربان مچ دید
اما من یخ زدهام
فصل سرما که گذشت
سرد باشد یا گرم
ترک خشک کویر دل ما خوب نشد
من یخ زدهام